حسن حسن زاده آملى
59
كلمه عليا در توقيفيت اسماء (فارسى)
در كتاب و سنت آمده است ، و اگر به خواهيم در يك يك آنها بحث بميان آوريم سخن بدرازا مى كشد . 7 و آن كه گفته است « : چون ظاهر حال چنان اقتضاء مىكند » . . . اين تعليل دخلى به توقيفيت اسماء ملفوظى ندارد ، بلكه هر انسان در منزل يقظه قدم نهاده ، گاهى در مقام حضور و مراقبت چنان مجذوب جلال و جمال حق تعالى مى گردد و در هيمانى شگفت مى افتد كه زبانش از مطلق تكلم باز مى ايستند ، و در آن گاه هيچ لفظ را براى تاديه معنى رسا نمى يابد . الا ان ثوبا باخيط من نسج تسعة وعشرين حرفا عن معاليه قاصر بلكه در آنحال روى دادهايى دارد كه بعد از آن حال عذرخواهى مىكند كه رشته تسبيح اگر بگسست معذورم بدار دستم اندر ساعد ساقى سيمين ساق بود و مناسب مردم در حجاب و غطاء آن داستان روستائى با شير است كه ملاى رومى در دفتر دوم مثنوى آورده است : روستائى گاو در آخر بيست شير گاوش خورد و برجايش نشست روستائى شد در آخر سوى گاو گاو را مى جست شب آن كنج كاو دست مى ماليد بر اعضاى شير پشت و پهلوگاه بالاگاه زير گفت شير ار روشنى افزون بدى زهره اش بدريدى و دل خون شدى حق همى گويد كه اى مغرور كور نى زنامم پاره پاره گشت طور از من ار كوه احد واقف بدى پاره گشتى و دلش پر خون شدى و خواجه خود در آخر اوصاف الاشراف كه در فناء فى الله است گويد « : هر چه در نطق آيد و هر چه در وهم آيد و هر چه عقل بدان رسد جمله منتفى گردد » . آرى مطالب ياد شده در پيرامون كلام خواجه چنان نيست كه دست فكرت مثل آن جناب بدانها نرسيده باشد ، جز اين كه چون ديده است ديگران توقيفيت اسماء را گسترش داده اند خواست محملى خطابى و اقناعى و استحسانى براى آن ذكر كند . راقم گويد : ما نيز به لحاظ مراعات ادب مع الله تا مى توانيم خداى سبحان را به اسماى ملفوظى كتاب و سنت مى خوانيم و وصف مى كنيم ، ولى اين امر نه بدين معنى